loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 450
11 زمان : 1399:2

من هنوز اسم ندارم؛ يعني اسم داشتم، ولي ديگر آن اسم به دردم نمي‌خورد. چون من ديگر آن آدم قبلي نيستم. حالا من يك بچه خرسم. دقيقاً يك ساعت از بچه خرس شدنم مي‌گذرد.
خرس شدنم يك دليل بيشتر نداشت، من عاشق عسل بودم. براي همين با خودم فكر كردم كه اگر يك بچه خرس بشوم، از صبح تا شب عسل مي‌خورم. شير عسل، خورشت عسل، پيتزاي عسل و كيك عسلي. اين بود كه آرزو كردم يك بچه خرس شوم. آهان! اصلاً اسمم را هم مي‌گذارم عسل.
حالا باباي من هم يك خرس است. خرسي كه كيك عسلي‌هاي خيلي خوش‌مزه‌اي مي‌پزد. او هم مثل من عاشق عسل است. براي همين وقتي ديد كه بچه‌اش يك بچه خرس شده، او هم تصميم گرفت كه يك بابا خرس شود. چون اين جوري تا دلمان مي‌خواست با همديگر عسل مي‌خورديم.
الآن يك سال از بچه خرس شدن من مي‌گذرد. در اين مدت ماجراي خرس شدنم را براي هم كلاسي‌هايم تعريف كردم. به آن‌ها گفتم: «كافيست وقتي شمع تولدت را فوت مي‌كني، آرزو كني.»
امروز تولد يك سالگي خرس شدن من است. بابا خرسه برايم تولد گرفته. بابا خرسه گفت: «همه‌ي دوست‌هايت را دعوت كردم.»
بالأخره زنگ را زدند و مهمان‌هايم آمدند... ولي مهمان‌ها، زرافه و قورباغه و موش بودند. نزديك بود از تعجب شاخ دربياورم. به بابا خرسه گفتم: «اين‌ها را كه من نمي‌شناسم!»
قبل از آنكه بابا خرسه جواب بدهد، مهمان‌ها يكي‌يكي خودشان را معرفي كردند. آن وقت فهميدم كه همه را مي‌شناسم. آن‌ها هم كلاسي‌هاي مدرسه‌ام بودند كه روز تولدشان مثل من آرزوهايي كرده بودند!

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

من هنوز اسم ندارم؛ يعني اسم داشتم، ولي ديگر آن اسم به دردم نمي‌خورد. چون من ديگر آن آدم قبلي نيستم. حالا من يك بچه خرسم. دقيقاً يك ساعت از بچه خرس شدنم مي‌گذرد.
خرس شدنم يك دليل بيشتر نداشت، من عاشق عسل بودم. براي همين با خودم فكر كردم كه اگر يك بچه خرس بشوم، از صبح تا شب عسل مي‌خورم. شير عسل، خورشت عسل، پيتزاي عسل و كيك عسلي. اين بود كه آرزو كردم يك بچه خرس شوم. آهان! اصلاً اسمم را هم مي‌گذارم عسل.
حالا باباي من هم يك خرس است. خرسي كه كيك عسلي‌هاي خيلي خوش‌مزه‌اي مي‌پزد. او هم مثل من عاشق عسل است. براي همين وقتي ديد كه بچه‌اش يك بچه خرس شده، او هم تصميم گرفت كه يك بابا خرس شود. چون اين جوري تا دلمان مي‌خواست با همديگر عسل مي‌خورديم.
الآن يك سال از بچه خرس شدن من مي‌گذرد. در اين مدت ماجراي خرس شدنم را براي هم كلاسي‌هايم تعريف كردم. به آن‌ها گفتم: «كافيست وقتي شمع تولدت را فوت مي‌كني، آرزو كني.»
امروز تولد يك سالگي خرس شدن من است. بابا خرسه برايم تولد گرفته. بابا خرسه گفت: «همه‌ي دوست‌هايت را دعوت كردم.»
بالأخره زنگ را زدند و مهمان‌هايم آمدند... ولي مهمان‌ها، زرافه و قورباغه و موش بودند. نزديك بود از تعجب شاخ دربياورم. به بابا خرسه گفتم: «اين‌ها را كه من نمي‌شناسم!»
قبل از آنكه بابا خرسه جواب بدهد، مهمان‌ها يكي‌يكي خودشان را معرفي كردند. آن وقت فهميدم كه همه را مي‌شناسم. آن‌ها هم كلاسي‌هاي مدرسه‌ام بودند كه روز تولدشان مثل من آرزوهايي كرده بودند!

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 130
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز : 199
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 1446
  • بازدید ماه : 1677
  • بازدید سال : 2065
  • بازدید کلی : 125864
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی